ببخشید الان چند وقته سرم شلوغه نمی تونم وبلاگو بروز کنم
شما ببخشید
تبلیغات
وبلاگ من
وضعیت یاهو
بایگانی
¯ نویسندگان
محمد (54)
¯ موضوعات
عمومی (2)
حکایت طنز (44)
حکایت حکیمانه (4)
داستان (4)
¯ آرشیو
بهمن 1386 (1)
آبان 1386 (2)
مهر 1386 (8)
شهریور 1386 (10)
مرداد 1386 (7)
تیر 1386 (26)
لینكدونی
لینكستان
جستجو
آمار وبلاگ
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
ببخشید الان چند وقته سرم شلوغه نمی تونم وبلاگو بروز کنم
شما ببخشید
نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن 1386 و ساعت 02:02 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
آینـه
چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.
کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی . از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود . یادم می آید یک سال كه نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از این هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد . پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را برایمان بخرد . آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.
سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : "وای ی ی ی ... حسین آقا، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!
بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سیبیلهایش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟ نفر بعدی آبجی کوچیکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!
آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد: می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!
با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یكهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم! بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم :
یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟
- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی.
- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟
- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.
- چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟
- چون تو مال من هستی!
سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری ؟
و او در جوابم می گوید: بله.
و وقتی به او می گویم چرا دوستم داری ؟
به من لبخند می زند و می گوید: چون تو مال من هستی.
نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان 1386 و ساعت 04:11 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در پنجشنبه 24 آبان 1386 و ساعت 04:11 ق.ظ
روزی ملانصرالدین در فصل تابستان به مسجد رفت و پس ار نماز و استماع موعظه در گوشه ای از مسجد خوابید و
کفشهای خود را روی هم گذاشته زیر سرنهاد .همینکه به خواب رفت و سرش از روی کفشها رد شده و به روی حصیر
افتاد وکفشها از زیر سرش خارج شدند. دزد آمد و کفشها را برداشت و برد . وقتی ملا بیدار شد و کفشها را ندید
دانست مطلب ازچه قرار است .پس برای فریب دادن و بهچنگ آوردن دزد تدبیری اندیشید و پیش خودخیال کرد که لباس
هایم را ازتنم بیرون میآورم و آنرا تانموده و زیر سر میگذارم و خود را به خواب میزنم و سرم را از روی لباسها پایین
میاندازم دراین موقع دزد میآید و دست دراز میکند که لباسها را بیرد ومن مچ او را فورا میگیرم. و همین کار را کرد
اما از قضا درخواب عمیقی فرورفت .وقتی ازخواب بیدار شد دید لباسهارا هم برده اند
نوشته شده در دوشنبه 14 آبان 1386 و ساعت 09:11 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر 1386 و ساعت 04:10 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر 1386 و ساعت 04:10 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر 1386 و ساعت 04:10 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر 1386 و ساعت 04:10 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
دوستان عزیز می خواستم بگویم که مدرسه ها شروع شده و من کمتر می توانم به وب سر بزنم ولی از شما خواهشمندم بیننده ی این وبلاگ بمانید.
با تشکر از شما.
مدیر وبلاگ.
نوشته شده در سه شنبه 10 مهر 1386 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست؟
استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور . اما در هنگام عبور از گندمزار ، به یاد داشته كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت . استاد پرسید : چه آوردی؟
شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلو می رفتم ، خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین ، تا انتهای گندمزار رفتم . استاد گفت : عشق یعنی همین !
شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور . اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم ، انتخاب كردم . ترسیدم كه اگر جلو بروم ، باز هم دست خالی بگردم .
استاد باز گفت : ازدواج هم یعنی همین !!
نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر 1386 و ساعت 04:09 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
روزی مردی هنگام كوه نوردی پایش لغزید ، ولی خوشبختانه توانست به شاخه ای بچسبد و خود را نگه دارد همچنان كه شاخه را محكم گرفته بود ، نگاهی به زیر پایش ، به دره ای به عمق 500 متر كرد
نگاهی به بالا انداخت و حساب كرد تا بالا ی كوه فقط 10 متر فاصله است .نفس زنان فریاد زد :
«كمك ، كمك ! كسی آن بالا نیست ؟ كمك ! »
غرشی به گوش رسید : « من اینجا هستم ، اگر من را باور كنی نجاتت می دهم .» مرد فریاد كنان گفت : « باور می كنم ! تو را باور می كنم ! »
صدا گفت : « اگر من را قبول داری شاخه را رها كن تا تو را نجات دهم .» جوان به شنیدن آنچه صدا گفته بود دوباره به زیر پای خود نگریست و به دیدن آن دره ژرف ، دوباره بالا را نگاه كرد و فریاد زد :
« كس دیگری آن بالا نیست ! ؟ »
نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر 1386 و ساعت 04:09 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
روزی اسب كشاورزی داخل چاه افتاد . حیوان بیچاره ساعت ها به طور ترحم انگیزی ناله می كرد.
بالاخره كشاورز فكری به ذهنش رسید . او پیش خود فكر كرد كه اسب خیلی پیر شده و چاه هم در هر صورت باید پر شود . او همسایه ها را صدا زد و از آنها درخواست كمك كرد . آن ها با بیل در چاه سنگ و گل ریختند.
اسب ابتدا كمی ناله كرد ، اما پس از مدتی ساكت شد و این سكوت او به شدت همه را متعجب كرد . آنها باز هم روی او گل ریختند . كشاورز نگاهی به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه ای دید كه او را به شدت متحیر كرد.
با هر تكه گل كه روی سر اسب ریخته می شد اسب تكانی به خود می داد ، گل را پا یین می ریخت و یك قدم بالا می آمد همین طور كه روی او گل می ریختند ناگهان اسب به لبه چاه رسید و بیرون آمد .
زندگی در حال ریختن گل و لای برروی شماست . تنها راه رها یی این است كه آنها را كنار بزنید و یك قدم بالا بیایید. هریك از مشكلات ما به منزله سنگی است كه می توانیم از آن به عنوان پله ای برای بالا آمدن استفاده كنیم با این روش می توانیم از درون عمیقترین چاه ها بیرون بیاییم .
نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر 1386 و ساعت 04:09 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید
نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور 1386 و ساعت 04:09 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
حكیمی بر سر راهی میگذشت. دید پسر بچهای گربه خود را در جوی آب میشوید. گفت: گربه را نشور، میمیرد! بعد از ساعتی كه از همان راه بر میگشت دید كه بعله...! گربه مرده و پسرك هم به عزای او نشسته. گفت: به تو نگفتم گربه را نشور، میمیرد؟ پسرك گفت: برو بابا، از شستن كه نمرد، موقع چلاندن مرد!
نوشته شده در شنبه 17 شهریور 1386 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
حجت الله رمضانی تعریف میكند این واقعه ی خندهآور مدتی مرا خندانیده است، چندی قبل در یك مجلس شبنشینی یكی از رجال با خانمش در رقص شركت كردند. خانم ضمن رقص پیبرده كه شلوار شوهرش شكافی برداشته است. او را به اشاره به اطاق كوچك دیگری برد و دستور داد فورا آنرا بیرون آورد تا آنرا كوك بزند. اتفاقا در این حین دو سه نفر خانم دیگر برای تجدید توالت وارد آن اطاق شدند و خانم ناگزیر شد شوهر خود را پشت دری كه احتمال میداد در كمد دیواری باشد پنهان كند و خودش پشت آن به ایستد. در این موقع صدای موزیك قطع شد و خنده دسته جمعی شدید شروع شد و صدای فریاد و استغاثه پشت در كمد بلند شد، آن خانم چون در را باز كرد دید شوهرش را با آن وضع وارد سالن رقص كرده و در را پشت سر او بسته است!
نوشته شده در شنبه 17 شهریور 1386 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
گویند: پسری قصد ازدواج داشت. پدرش گفت: بدان ازدواج سه مرحله دارد. مرحله اول ماه عسل است كه در آن تو صحبت میكنی و زنت گوش میدهد. مرحله دوم او صحبت میكند و تو گوش میكنی، اما مرحله سوم كه خطرناكترین مراحل است و آن موقعی است كه هر دو بلند بلند داد میكشید و همسایهها گوش میكنند!
نوشته شده در شنبه 17 شهریور 1386 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در شنبه 17 شهریور 1386 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور 1386 و ساعت 05:08 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور 1386 و ساعت 05:08 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور 1386 و ساعت 05:08 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور 1386 و ساعت 08:08 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور 1386 و ساعت 08:08 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
روزی شخصی از ملا پرسید: ماه مفید تر است یا خورشید!؟ ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!
نوشته شده در جمعه 12 مرداد 1386 و ساعت 08:08 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در جمعه 12 مرداد 1386 و ساعت 08:08 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!
نوشته شده در جمعه 12 مرداد 1386 و ساعت 08:08 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردنمردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!
نوشته شده در جمعه 12 مرداد 1386 و ساعت 08:08 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
یك روز ملانصرالدین خرش را در جنگل گم می كند. موقع گشتن به دنبال آن یك گورخر پیدا می كند. به آن می گوید: ای كلك لباس ورزشی پوشیدی تا نشناسمت!
نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در یکشنبه 7 مرداد 1386 و ساعت 01:07 ق.ظ
ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت : نه ... ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم!
نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.
ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.
کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟
جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.
طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ،
طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند.
سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت:
اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.
مرد گفت طناب من کدام است ؟
ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم،
خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ...
مرد قبول کرد .
ابلیس خنده کنان گفت :
عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!
نوشته شده در شنبه 6 مرداد 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در - و ساعت -
تله موش
موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« كاش یك غذای حسابی باشد .»
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . . »
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.»
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چرا شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند.
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانات زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!
نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!
نوشته شده در یکشنبه 31 تیر 1386 و ساعت 09:07 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در یکشنبه 31 تیر 1386 و ساعت 09:07 ق.ظ
مردی شترش را گم کرد.سوگند خورد که اگر او را پیدا کند یک درهم بفروشد.
مدتی بعد شترش پیرا شد.شتر به پانصد درهم می ارزید.وفا به سوگند برایش سخت شد.پس چاره ای اندیشید. گربه ای را از گردن شترآویزان کرد و به بازار برد و می گفت:
شتر به یک درهم،گربه به پانصد درهم.میفروشم هر دو را با هم.
نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر 1386 و ساعت 02:07 ق.ظ توسط : محمد
ویرایش شده در شنبه 30 تیر 1386 و ساعت 05:07 ق.ظ